مردان و زنان

•15/04/87 • 5 دیدگاه

 

مقدمه: داشتم مثل یک کودک (اسب کودک) گرسنه دنبال یک سوژه مناسب برای نوشتن پستی نو در وبلاگ متروک می گشتم ، گذری در بلاگ های دوستان انداختم که به مطلبی جالب توجه بر خوردم، موضوع موضوع جدیدی نبود ولی فهمیدم چقدر ما باهم فرق داریم ، نه شخص من و شخص نویسنده بلکه جنس من و جنس نویسنده!!!

 

دو موجود با تفاوت های اندک ظاهری ولی اندرون دره ای عمیق از تفکرات!!!

 

اولی (مرد): موجودی خشن ، گرسنه از هر حیث ، با درونی شکننده و ضعیف ، پر از احساس خود بزرگ بینی ، بر تر از دیگران ، کارگر ، گاهی بسیار خنگ و کودن ، راحت طلب ، خودخواه ، مدعی تمدن ، کم صبر ، بی حوصله ، تنبل ، بی ذوق ، پر خور ، حوس باز ، ساده ، خوش سلیقه ، زیاده خواه ، مدیر بی قدرت در مقابل جنس مخالف ، وای به روزی که احساساتی شود! ، گاهی مرموز و چرچیل (بیشتر در مواردی که به مسائل جنسی ختم می شود :پی) و هر چی مردونگیه فکرشو نمی تونید بکنید!

 

دومی (زن): بلا به دور ، از نوع بدش خدا نصیب گرگ بیابون بکند ! زیبا ، لوند ، گامبو (شکمو، چاق یا همان خیکی البته در بیشتر موارد اینویسیبل یا مخفی است منظور نفس چاقی می باشد که در اکثریت این موجود کاملا واضح قابل مشاهده است ، مخصوصا در مواجهه با کرانچی ، چیپس و محصولات شرکت اشی مشی) ، صبور ، مهربان ، در مواردی خطرناک و درنده خو ، ظریف ، کینه ای ، بد قهر ، الکی خوش ، مجسمه اعتماد به نفس ، زود رنج ، ظالم ، احساساتی (بیشتر از نوع کودکانه) ، کودن و آی کیو ، با حافظه ای بسیار قوی در بخاتر آوردن بدیها ، بازیگوش ، این موجود واکنش عجیبی نسبت به گل ، پروانه ، واژه ی زیبا و واژه چاق نشان می دهد!

 

 

داستان از اونجا شروع میشه که این نویسنده عزیز در خیابان مشغول قدم زدن بوده که یکی از این کودکان مستمند که دست تکدی پیش خلق دراز می کنند به ایشون گفتن پول بده من گرسنه ام، تا اینجا همه چیز عادیست، اما:

ایشون شروع به تخیلات کرده:

1-   که از کجا معلوم اگه من پول بدم این کودک با آن شکم سیر کند؟

پس به این فکر افتاده تا برای او چیزی بخرد، او گفته من چیپس می خواهم!

2-   ایشون به این فکر کرده اند که چیپس کجا شکم سیر کن است؟

لذا تصمیم بر این شد که برای او کیک بخرد! و پس از خرید کیک با او خداحافظی کرده!

 پس از خدا حافظی ، شخصیت اول این ماجرا دچار درد مذمنی در نواحی وژدانی خود شده و با خود به این اندیشیده که:

3-   چرا من به جای او تصمیم گرفته ام و نکند که او دست پیش شخص دیگری دراز کرده و از او دوباره چیپس بخواهد!!!!

تمام این پروسه در ذهن کدام جنس جسمی از یک انسان ممکن است؟

خب جواب کاملا واضح و روشن است! لذا از تمام این امر برای من چندباره این نتیجه حاصل شد که  نقاط تضاد و تفاوت های دو جنس مخالف را نه در فیزیک بلکه در روحیه و وسعط اندیشه و احساسات باید جست و جو کرد!

اینجاست که من به عنوان یک مرد کوچک هرگز به خود اجازه نمی دهم که در حیطه ی احساسات مادرانه ی یک زن که بارها و بارها نتیجه ی برتری او نسبت به یک مرد است ذره ای دخل و اظهار نظر کنم!

اگر چه این برتری ِنا ملموس در گذار زمان در این جنس ِنه تنها به ظاهر لطیف، به شدت در حال تقلیل و انقراض است، ولی هنوز هستند دخترانی که زیبایی سیرتشان را به رنگ و جلوه گری صورت نباخته و همان هدف اعجاز آمیز خلقت از آفرینش انسان خصوصا شاهکار زن هستند.

 

چیز نوشت: از فمنیست های عزیز طلب عذر به دلیل مستندات تاریخی مرد اولی خطاب شد!

 

Advertisements

همسر

•15/04/87 • 2 دیدگاه

5 صبح ، جمعه 16 خورداد ماه 1388 خورشیدی

ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی ازآنی همه من من نیست شدم در تو ازآنم همه تو

الان کف اتاقم دراز کشیدم!
نمی دونم از کجا شروع کنم ؛
از یک نفس شاید! شاید از اون نفسی که از وقتی فهمیدم زندم منتظر کشیدنشم. اون نفسی که وقتی یه روز می کشم چشمام ناخودآگاه بسته می شه و روحم به پرواز در میاد. عطر و گرمای حضورش من رو به پرواز در میاره! نفسی که وقتی می کشم که بینیم روی گونه های کوچیک کسی که دوستش خواهم داشت سُر می خوره!
گاهی وقتا فکر کردن به این که یه روز احساس خواهم کرد که تنها نیستم، کسی هست کنارم ، تو فکرم ، تو قلبم که همفکر و همراه و همپای من؛ روزا دوش به دوشم ، در کنارم تو اجتماع تعامل می کنه و شبا تو بغلم مثل یه بچه می خوابونمش باعث می شه احساس کنم هنوز زندم!
15 روز دیگه میرم سربازی ، اینم پله ی یکی مونده به آخر واسه رفتنم. کجا می رم؟ کجا برم که آسمون این رنگی نباشه؟ پاریس؟ ملبورن؟ نیویورک؟…

خود ممکن آن نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل دل را چه کنم؟ بهر چه می دارم دل

نو شد، نو نشد!

•15/04/87 • 2 دیدگاه

درود و دوصد بدرود به دوستان و همراهان مشنگ و درود بر کسانی که ویزای مشنگستان تهیه کرده و با قدوم خوش نشانشان مشنگستان را قرق در شادی و سرور می کنند،

بله؛ منظور بلاگ مشنگستان نبود ، منضور سرزمین مشنگستان است!

اون روزی که مشنگستان استقلال خودش رو به عنوان یک سرزمین مستقل به صاحبان ملک که همان والدین مشنگ بودند اعلام داشت ، جنگی سخت در گرفت که تبعات آن هنوز در این سرزمین به وظوح قابل مشاهدست!

این پست را بدان منظور می گذاریم که آمادگی خود را برای به روز رسانی مجدد این بلاگ در روز های نه چندان دور (قبل از شروع دوران خدمت مقدس آشخوری) اعلام کرده و آخرین دستنوشته های خود به قلم دیجیتال را در آن قرار دهم، باشد که پس از رستگاری به درد کسی بخورد!

درود بر ایران، درود بر تهران ، دوصد درود بر مشنگستان!

راستی تور زیارتی سیاحتی مشنگستان به مناسبت بهار توریست می پذیرد!

قیمت فقط 200 تومان از تمام نقاط تهران!

صدور ویزا با یک تماس رایگان و حد اکسر یک هفته ای می باشد!

قدم شما میهمانان عزیز بر چشم مشنگ!

جهت صدور ویزا و درخواست اقامت با استفاده از نظر شخصی اعلام آمادگی نمایید!

نو روز و شب و حالتان!

بدرود…

مرد بی جنبه و زن بی بند و بار (زن بی بندوبار مرد رو بی جنبه می کنه!)

•15/04/87 • 15 دیدگاه

اول باید بگم اگه با عنوان این پست موافق نیستید حتما ندیدید که یه دختر با دیدن ک…ون ِ هم جنس خودش با چه هوسی میگه جووون. دیگه وای به حال اون پسری که از قحطیِ سکس خماری می کشه.

من خودم رو می گم ، چرا راه دور بریم ؟ آدم هر چقدر هم که بخواد بی منظور نگاه کنه با دیدن باسِتنِ 40 سانت عرض که توی یه شلوار پارچه ایِ که درزش رفته لای درزش و یه مانتو هم درست مثل سلفونی که تو فروشگاه شهروند رو بسته های گوشت می کشن… خوب وقتی دختره می گه جوووون از من چه توقعی داری؟

راستش دیدن این صحنه من رو یاد مسافرایی میندازه که به زور فشارو روغن خودشونو تو اتوبوسای لب ریز BRT جا می کنن و تا ایستگاه بعدی که با باز شدن در پرت شن بیرون لب و دماغ و دهنشون رو شیشه فول فلت می شه.

هالا نکته اثاثی اینجاست که اگه یه چیزی از دستشون بیوفته و بخان برش دارن…

خوب معمولاً آقایون ، و خانوم هایی که حنوز آقا ندارن که از حسادت چشمشو در بیارن از دیدن این صحنه ها بسیار مشعوف و متاثر می شن و جالب اینجاست که اگه دقت کنی می بینی مثل آفتاب پرست با هر چشمشون ، به یه منظره عاشقانه می نگرن و جالبتر این که برای این که کسی متوجه نقطه ای که روش کلید کردن نشه هر 345989883 سانیه یک بار 1 صانیه به باقالیا نگاه می کنند. (خودمم همین جوریم. نگید خودش از همه بدتره!)

اما… ای وای از این اعتماد به نفس بی جا. خوب خانوم محترم ، من مــردنیم ، نه بازو دارم نه سر شونه (بجاش 18 گرم مغز دارم که 5/83 درصدش در اثر سرو کله زدن با شاگرد کودن بصورت خون ، با آخرین پریود مغزم دفع شده)خوب با این وضعیت نمی رم از این لباس قشنگا که نوک سینه  پشمالو از پشتش معلومه (آقا هیکل دختر کشا می پوشن) بخرم.

پس جون نیک بخت واحدی ، جون تام کروز (جون هرکی میاد تو خابت و…) وقتی سایز سینت 175 ، دور باسِتنت 212 قدت 110 از این لباسا نپوش. اگه نپوشی بیشتر بهت نگاه می کننا!!! یا حداقل وست خیابون باعث حاجت به اجابت مزاج کسی نمی شی!!!

یا شما ، بله ، خود شما. وقتی  بلند ترین برجستگی بدنت با عمیغ ترین شکاف کمتر از 5/0 میلیمتر اختلاف سطح داره (در واقع از نیم رخ شبیه مداد و از روبرو شبیه ختکش T هستی) ، چرا آخه…؟

ببین عزیزم ، من خودم از همه بد ترم. یه روز مسق بهم گفت شبیه طی هستم. خب کاریش هم نمی شه کرد. خدا ما رو اینجوری …ده! نمی تونیم بمیریم که. اما می تونیم خودمون باشیم. احسلس نکنیم حوریه بهشتی هستیم و از چیز فیل افتادیم.

به هر حال من که نگاه نمی کنم d: ، واسه اونایی که نگاه می کنن گفتم.

+چیز نوشت: اگر هنگام قدم زدن در خیابان و به گناه کشیدن برادر و پدر مردم بجای اخم ، لبخند بزنید ، شاید دیدنتان از روبرو نیز جزابیت قدم زدن پشت سرتان را بیابد.

+چیز نوشت 2: باور کنید از این پست قسدی بجز نگاشتن یک لبخند کمرنگ بر چهره دوست داشتنی شما دوست عزیزی که وقت و حوصله بخرج دادید نداشتم و اگر موجبات رنجش خاطر عزیزتان فراهم آوردم ، صادقانه غلط کردم.

بدرود!

بی اسم!

•15/04/87 • 8 دیدگاه

اصلا چرا تو این دنیای اهمقانه همه چی باید اسم داشته باشه؟

پس کجان اون ساختار شکنایی که تو آسار هنریشون هر خزعولی رو به نام ساختار شکنی به خورد ما هنر دوستان بی هنر می دن؟

اثلا تو بگو ؛

می دونم گلم ، اینجا قرار بود یه بلاگ شاد باشه اما اعتراف می کنم که تحت تاثیر جو یه نتفه ای بسته شد که الان نه بابا گردن می گیره نه مامان.

چی بنویسم که شاد باشه؟ مگه این جناعت رنجور رو می شه شاد کرد؟

روزگار من و کامپیوتر مثل حکایت مردیه که دکتر زنان باشه. از سب تا شب با 45755643345 تا کامپوتر و سرور و رک و سن و نس و سویچ و اکسز پوینت و هزار کوفت دیگه سرو کله می زنم ، وقتی خسته و داغون می رسم خونه دیگه حالم از هرچی با برق اجابت مزاج می کنه بهم می خوره چه برسه به تایپ فارسی اونم با کیبردی که لیبل فارسی نداره !

وقتی از در وارد میشم بوی تیز و غیر قابل تحمل ته صیگار های یک ماه که از سر زیر سیگاری تا خرخره پر ریخته اولین چیزیه که یادم می ندازه تنهام.

بعد تو یه لهزه از زهن خستم می گزره مگه من سیگاریم؟ بعد از چند ثانیه که خاترات استخوان سوز اولین روز های خیانت مثل صحنه های دردناک یه تراژدی از جلوی چشمم میگزره با یه سرگیجه از این که یادم میاد کیم میرم و بین لباسام که روی مبل ولو شدن دنبال یه گوله جا واسه نشستن می گردم.

این درست وقتیه که هوس گوش کردن یه موزیک دارم!

(آی آدمها که در ساحل ، نشسته شادو خندانید!… یک نفر در آب دارد می سپارد جان ، یک نفر دارد که دستو پای دایم می زند…)

وقتی به این فکر می کنم که اون یه نفر که داره غرق میشه خود منم…

اگه حسی باشه و غمی ساز دست می گیرم ، اگه نه روی تخت به هم ریختم بین کتابای نخونده دراز می کشم و به خاترات مصورم روی دیوار خیره می شم تا …

آره ، امروز بیشتر از یه مشنگ نیستم؛ به هر حال مجنون بهتر از جانیه!

قول می دم به خاطر شماهم که شده شاد بشم و با پست بعدی جبران کنم!

 

پی نوشت: راستش نمی دونم پی نوشت اصلا چی هست ، اما چون شما می نویسید خوب منم می نویسم حتما کلاس داره!

نه نه اصلا درست نیست! اصلا این اشتباه رو نکنید!

•15/04/87 • 6 دیدگاه

قبل از این که سوء تفاهمی پیش بیاد دوباره میگم خوندن صفحه اصلی بلاگ به خانمها پیشنهاد نمی شه! قشر فرهیخته می تونن برگ هنروران رو مطالعه کنندو مورد هجوم انتقادی قرار بدهند. خوشحال میشیم!

 

***********

بعضیا فکر می کنن جفنگ نامه و مشنگ نامه هیچ فرقی با هم نمیکنه که از همینجا براشون اسحال تعصف میکنم!

چرا چیزی رو که گفتن جفنگه اصلا جدی نمی گیرید؟

آقایون محترم ! کی گفته جفنگ نامه یا مشنگ نامه هتما باید تنز باشه؟

خب البته تعریف طنز هم تو فرهنگ ما درست جا نیفتاده . از اونجا هم که ما ایرانی های مهمان نواز عادت داریم (منضور اون آدت نیست، منضور همین عادته) که هر چیزی رو که درست جا نیفتاده با فشار و آب دهان و اگر باز هم کار ساز نشد در پاره ای موارد با شامپو یا مواد لغزنده جا می کنیم ، اینجا هم باید با روشی کاملا اصولی (مشنگانه) به معرفی انواع مختلفی از جفنگیات طنز که حاکی از خرییت خود ماست و با وجود سراسر جفنگ بودنش غیر از گریه و تیره بختی چیزی رو برامون در بر نداره و همه ما هم در مواردی ازش رنج می بریم بپردازیم!

یک  خاتره :

همین دیروز صبح بود، سر صبح کله صحر (شاید حدود 9) که داشتم با شازده کوچولوی رویاهام آخرین کشتی هام رو می گرفتم که بالاخره تکلیفم  رو روشن کنه که باید برم حموم یا نه ، آقا چشمت روز بد نبینه ! یهو دقت کردم دیدم بجای صدای دل انگیز معشوق خیالی (که همیشه خیالی ماندگار بادا) صدای نکره انکر الاصواتی گوش خراش و مخرب تر از صدای مته بادی همکارانم در بعد از ظهر روز های تطیل من رو از ادامه خواب ناز صبح گاهی ناکام گذاشت و کمر به تجاوز به عنف  به سلول های خاکستری مغز پریود من بست.

از اونجا که  آدم بسیار خونسردی هستم و خیلی دیر اصبانی میشم ، کمی نگران و بسیار مزترب همونطور لخت ، خیلی آروم و بی صدا خودم رو سینه خیز به اتاق نشیمن رسوندم تا ببینم جریان از چه قراره!

دیدم مادر مهربان و عزیز تر از جانم در فاصله اندکی از این منشع فساد (در خارج از مرز های میهن اسلامی) و ترویج دهنده دین مبین اسلام (در داخل میهن اسلامی) نشسته در حالی که با ریموت کنترل درب و داغون سعی بر بیشتر کردن ولوم که تا آخر زیاده داره ، زار زار گریه می کنه و اشک های درشتش رو از پشت عینک با پشت دستهای مهربونش پاک می کنه.

یکم چشم هام رو مالیدم و همونطور که سعی می کردم مشکلم (مشکل همه آقایان مجرد وقتی از خواب بیدار میشن) رو پنهان کنم ، پرسیدم  «چه خبره مامان؟ چرا گریه میکنی؟» با صدای بغظ آلود جواب داد «داره روضه می خونه.» همونطور که داشتم سرم رو دو دستی می خاروندم گفتم «این که چیز جدیدی نیست» جواب داد  «شهادت هادیه» با تعجب به خودم نگاه کردم دیدم چیزی نمی بینم ، پرسیدم «هادی کیه؟ کی مرده؟ میشناختیش؟ الان چه وقت شهادته؟ شیمیایی بوده که الان شهید شده یا هواپیماش سقوط کرده؟ این که داره روضه دو طفلان مسلم می خونه.» مادرم نگاه نا امیدانه ای به حاصل یک عمر زحمتش انداخت و با دلسردی گفت «چای داغه ، بخور برو تا دیرت نشده» البته اینم گفت » پسرم؛ استیکت تو مایکرو ویوه و نون هم تو تستر داره داغ میشه ، یادت نره آب پرتغالت رو بخوری» که چون من اصلا دوست ندارم کسی فکر کنه که دارم فخر میفروشم نمیگم.

نتیجه این که هر جفنگ نامه ای نباید شادو جالب باشه.  حنوز مونده تا بفهمید جفنگ نامه چیه و مشنگ کیه!

هالا واسه این حرفا وقت زیاده. برم که شازده کوچولوی رویاهام با قیافه و لامبادای جدیدش منتضره!

2:30 بامداد 

راستی!

•15/04/87 • 2 دیدگاه

خوندن برگه مادر این بلاگ برای آدم هایی که یا واقعا خیلی پاستوریزن یا تظاهر به پاستوریزگی می کنن و همچنین خانم ها اصلا پیشنهاد نمیشه.

نه این که بخوایم بد دهنی کنیم ولی خوب گاهی ممکنه ناخواسته بر اثر گرمای هوا گریزی هم زده بشه که دوست ندارم کسی فکر کنه بیشتر از اونی که هستم آدم بی ادبیم (اگه بشه اسممو گذاشت آدم).

اما تو فکرایی هستیم برای برگ هنروران که پیشنهاد میکنم اگه اهل هنستید هتمن گاهی یه سر بهش بزنید. بحث برگ هنروران کاملا از مشنگستان جداست.

خدافس